خبرگزاری مهر، گروه استانها- بهنام بهتری نژاد: گاهی بعضی نامها فقط یک اسم نیستند؛ تبدیل میشوند به یک روایت، یک خاطره جمعی و یک حضور ماندگار در دل خانواده. «رحمان رضایی» از همان نامهاست؛ شهیدی که زندگیاش در نگاه نزدیکانش، نه با پایان، بلکه با استمرار معنا میشود.
در روایت خانواده او، مرز میان زندگی و شهادت بهقدری ظریف است که گاه تشخیصش دشوار میشود؛ چرا که هنوز هم در کلام مادر، صدای قدمهای کودکی شنیده میشود که با اشتیاق روزه میگرفت و سحرها بیآنکه کسی بیدارش کند، برمیخاست.
هنوز هم در ذهن همسر، مردی زنده است که با وجود همه سختیها، خانهای ساده اما سرشار از محبت و اعتماد ساخت و در دل فرزندش، پدری جریان دارد که حتی پس از رفتن، با یک جمله کوتاه «مواظب من باش» همچنان حضورش را ادامه میدهد.
این گزارش، تنها بازگویی یک واقعه نیست؛ مرور سه روایت انسانی است از یک زندگی مشترک، یک عشق خانوادگی و یک دلدادگی که به آسمان ختم شد.
مادر از ایمان و نشانههای کودکی میگوید، همسر از آخرین افطار و آرامشی که پیش از رفتن در نگاهش نشست، و دختر از پدری که هنوز در خیال کودکانهاش زنده است و صدایش میزند.
در میان این روایتها، شهادت پایان یک زندگی نیست؛ آغاز حضوری است که در دل خاطرات، دعاها و دلتنگیها ادامه دارد.
«شهید رحمان رضایی» از این خانه نرفته است، او تنها شکل حضورش را تغییر داده است.

روایت مادری از آسمانی شدن «رحمان»
مادر شهید رحمان رضایی در گفتگو با خبرنگار مهر با یادآوری سالهای کودکی فرزندش گفت: رحمان از همان کلاس سوم ابتدایی، عاشق روزه گرفتن بود. با اینکه سنش کم بود، اما اصرار داشت روزه بگیرد. سحر خودش بیدار میشد، حتی اگر ما بیدارش نمیکردیم. روزها گرسنگی را تحمل میکرد، اما لب به شکایت باز نمیکرد.
این مادر شهید، از روحیه مهربان و دلسوز فرزندش چنین روایت میکند: خیلی دلرحم بود، همیشه میخواست به دیگران کمک کند. هر وقت از کسی مشکلی میشنید، میگفت مامان بیا برویم کمکش کنیم. از همان بچگی نماز میخواند، قرآن میخواند و دلش با خدا بود.
علاقه رحمان به مسیر جهاد و خدمت، از همان نوجوانی شکل گرفت؛ مسیری که او را به آرزوی بزرگش رساند. مادرش میگوید: خیلی به بسیج علاقه داشت و همیشه میگفت میخواهم وارد نظام شوم. هدفش این بود که خلبان شود. با وجود سختیها، شبها تا صبح درس میخواند. امکانات زیادی نداشتیم، اما با همان شرایط هم تلاش میکرد و ناامید نمیشد.
این تلاشها سرانجام به ثمر نشست و رحمان وارد دانشکده افسری شد. مادرش با افتخار از این دوران یاد میکند: با تمام وجودش دنبال هدفش رفت و بالاخره هم به آن رسید. وارد نظام شد و مسیرش را ادامه داد.
در کنار مسیر خدمت، زندگی شخصیاش نیز شکل گرفت؛ زندگیای که با عشق و تعهد همراه بود. مادر شهید میگوید: همسرش را خیلی دوست داشت. با تلاش و پشتکار به خواستهاش رسید و زندگی مشترکش را شروع کرد. واقعاً همسرش در کنار او ایستاده بود.
اما آنچه بیش از همه در روایت این مادر جلوه دارد، حس مسئولیتپذیری رحمان است؛ حتی پس از فوت پدر، بار خانواده را به دوش کشید: بعد از فوت پدرش، تمام مسئولیت ما را قبول کرده بود. همیشه زنگ میزد و میپرسید کاری ندارید؟ میگفت مامان، شما تنها نیستید.
من پسرم را برای خدا تقدیم وطن کردم
روایت مادر، کمکم به روزهای پراضطراب جنگ میرسد؛ روزهایی که دلشوره، جای آرامش را گرفته بود: یک هفته از او بیخبر بودم. هرچه زنگ میزدم، گوشیاش خاموش بود. دلم شور میزد. حتی شب قبل از شهادتش به همسرش پیام دادم و احوالش را پرسیدم.
لحظه دریافت خبر، برای هر مادری سختترین لحظه دنیاست؛ اما این مادر، از آن لحظه با صبوری یاد میکند: وقتی فهمیدم، گفتم خدایا همانطور که دادی، خودت هم گرفتی. افتخار میکنم، اما خیلی بیتاب بودم. اصلاً نمیتوانستم آرام بگیرم.
او از بیقراریهای پس از شهادت میگوید؛ از قدم زدنهای بیهدف، نگاه به آسمان و دلی که آرام نمیگرفت. اما نقطه عطف این روایت، خوابی است که مسیر دلش را تغییر داد در خواب دیدم تنها نشستهام که رحمان وارد شد. همهجا پر از نور سبز شده بود. گفت مامان آمدهام خداحافظی کنم. گفتم کجا میروی؟ گفت میخواهم بروم سفر. گفت خیالت راحت باشد، تو را به خدا سپردم.
مادر شهید ادامه میدهد: یک آقایی همراهش بود که فقط لبخند میزد. نور سبز همه خانه را گرفته بود. وقتی رفت، دیدم در نور محو شد. از همان روز، خدا آرامشی به دلم داد که باورکردنی نبود.
او با صدایی آرام اما محکم میگوید: دلتنگش هستم، بیقرارش هستم، اما آرامم. چون میدانم پسرم راه درستی را انتخاب کرد. او اهل خدا بود، دستبهخیر بود و عاشق خانوادهاش.

شهید رضایی از مسئولیت فرار نکرد
همسر شهید «رحمان رضایی» نیز در گفتگو با خبرنگار مهر از مردی میگوید که نهتنها تکیهگاه خانواده، بلکه پناه بسیاری از اطرافیان بود؛ مردی که «رحمانیت» را در رفتار و منش خود معنا کرده بود.
وی با اشاره به نحوه آشنایی خود با این شهید گفت: مادر همسرم با مادر من دوست بودند و همین آشنایی باعث شد ما با هم ازدواج کنیم. هر دو در ابتدای مسیر کاریمان بودیم؛ من پرستار بودم و رحمان هم تازه کارش را شروع کرده بود. زندگیمان را از صفر ساختیم؛ ذرهذره، با تلاش مشترک.
این همسر شهید ادامه میدهد: هیچوقت تکیهگاه مالی خاصی نداشتیم. با حقوقهای معمولی، اما با عشق و تلاش، زندگیمان را ساختیم. رحمان با وجود همه سختیها، هیچوقت از مسئولیت فرار نکرد.
همسر این شهید، مهمترین ویژگی اخلاقی رحمان را روحیه حمایتگری او میدانست و گفت: رحمان فقط برای خانواده خودش نبود؛ برای همه بود. هر کسی مشکلی داشت، اگر از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد. به شدت مهربان، خوشاخلاق و شوخطبع بود. بودن کنارش باعث میشد اصلاً گذر زمان را حس نکنی.
وی با تأکید بر محبوبیت همسرش میان اطرافیان ادامه داد: هر کسی حتی اگر چند دقیقه با رحمان صحبت میکرد، مجذوب اخلاقش میشد. یک حس امنیت عجیبی به آدم میداد. خیلیها به او اعتماد داشتند، با او مشورت میکردند و به او تکیه میکردند.
اما روایت، به روزهای جنگ و لحظات آخر زندگی مشترک میرسد؛ جایی که لحن صدا آرامتر و بغض سنگینتر میشود: از شروع جنگ، ارتباط ما بیشتر تلفنی بود. اما روزی که به شهادت رسید، به خانه آمد. یک بار آمد و رفت، اما دوباره برگشت و گفت میخواهم افطار را با شما باشم.
وی ادامه داد: آن شب، حال و هوایش فرق داشت. خیلی آرام شده بود. رحمانی که همیشه پر از شور و انرژی بود، به طرز عجیبی آرام و سبک شده بود… انگار دل بریده بود.
خدا به قلبمان آرامش داد
همسر شهید رضایی با اشاره به آخرین گفتوگویشان گفت: از او خواسته بودم مرتب تماس بگیرد. اما همان شب گفت امشب نمیتوانم زنگ بزنم، منتظر تماس من نباش. این حرفش برایم عجیب بود، اما به من اطمینان داد.
صبح روز بعد، اضطراب این همسر به اوج میرسد؛ تماسی که حقیقت تلخ را آشکار میکند: به یکی از دوستانش زنگ زدم. صدایش میلرزید، گفت رحمان زخمی شده. بعداً فهمیدم همان یک ساعت بعد از رفتنش، بر اثر موج انفجار مجروح شده و با وجود تلاش پزشکان، به شهادت رسیده است.
وی با بغضی سنگین از وسعت این فقدان میگوید: رحمان فقط خودش شهید نشد، همه زندگی ما، همه آرزوها و آیندهای که با هم ساخته بودیم، همان روز به خاک سپرده شد. حتی گذشتهای که با هم داشتیم، برایم رنگ دیگری گرفت.
این همسر شهید با اشاره به درک عمیقتر از مفهوم فقدان ادامه میدهد: قبل از این شاید وقتی میشنیدم کسی شهید شده، میدانستم غم بزرگی است؛ اما عمق این درد را نمیفهمیدم. این غم، چیزی نیست که بشود توصیفش کرد، این هجران، به نظرم تا همیشه با من خواهد ماند.
وی در پایان، با صدایی آرام اما شکسته میگوید: ما عزیزمان را در راه خدا دادیم، اما این داغ، این غم چیزی نیست که تمام شود. فقط خداست که میتواند به آدم توان ادامه دادن بدهد.

هنوز باور ندارم پدرم دیگر نیست
اما در میان روایتهای مادر و همسر شهید «رحمان رضایی»، صدای یک دختر، صمیمیتر از همه شنیده میشود؛ صدایی که هنوز باور ندارد «بابا» رفته، اما دلش قرص است که او هنوز هم مراقبش است.
مهرانا رضایی دختر شهید رضایی، با زبانی ساده و کودکانه از پدری میگوید که برایش همه دنیا بود: بابام خیلی برای من خوب بود… من خیلی دختر بابایی بودم. همیشه باهام بازی میکرد، باهام حرف میزد.
این دختر شهید از روزهایی میگوید که پدرش درباره جنگ با او صحبت میکرد؛ با همان زبان سادهای که برای فرزندش قابل فهم باشد: بابام میگفت جنگ با بقیه فرق داره، میگفت وقتی با قدرتهای دنیا میجنگی، شرایط فرق میکنه.
داستان یک استخاره و آرامش پدر
اما اوج این روایت، جایی است که دختر شهید از لحظه دیدار با پدر در گلزار شهدا سخن میگوید؛ لحظهای که به جای اشک، آرامش به دلش نشست: وقتی رفتیم گلزار شهدا و بابامو دیدم، خیلی خوشحال شدم، بهش گفتم بابا مواظب من باش؛ فقط همینو گفتم.
وی ادامه داد: وقتی بابام شهید شد، خیلی برام سخت بود؛ ولی وقتی رفتم و دیدمش، آروم شدم. اونجا دیگه گریه نکردم.
این دختر شهید در پایان این گفتگو به استخارهای اشاره میکند که پیش از جنگ گرفته شده بود؛ نشانهای که برای پدرش معنای خاصی داشت: قبل از جنگ استخاره کردیم. وقتی برای رفتن خوب اومد، بابا خیلی خوشحال شد… آیهای اومده بود درباره زنده بودن کسانی که در راه خدا جهاد میکنند.
و در پایان، جملهای کوتاه اما عمیق؛ جملهای که تمام دلتنگی یک دختر را در خود دارد: بابا… سلام… مواظب من باش


نظر شما